ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ



من نمیفهمم تاریخچه‌ی اثر هنری به چه درد مخاطب میخوره. نمیفهمم چه اهمیتی داره فلان شخصیت رمان از فلان کس نویسنده برداشت شده و فلان قطعه‌ی شعر چه طور به ذهن شاعر رسیده و فلان ترانه تو چه حالی خونده شده. به نظرم یه اثر هنری برای هر کس یه چیز خاصه و یه حس خاص ایجاد میکنه. این حس بیش از اونکه ناشی ازشرایط و نحوه ساخت اثر باشه ناشی از حس و حال و شرایط تربیتی و روانی مخاطبه.

قسمت دوم پادکست آلبوم درباره ادله. چیزهای جذاب و قابل توجهی توش بود و متن و اجرا هم خیلی خوب بود اما دوستش نداشتم. من دوست دارم با اون صدا به اوج برم و اون ترانه‌ها رو تفسیر به رای کنم. برام مهم نیست خواننده تو چه شرایطی اون رو خونده. شرایط واقعی ساخت اثر معمولا ابهت و عمق اثر رو کم می‌کنند. برای من آتش زدن باران اون‌قدر قوی و خاصه که دوست ندارم با شنیدنش تو ذهنم شعلهی یه فندک زیر بارون مجسم بشه.

به نظرم اثر هنری چیزیه که مخاطب مجددا اون رو خلق میکنه و احتمالا هنرهای مختلف در این زمینه متفاوتند. مثلا موسیقی بیش از نقاشی این قابلیت رو داره و موسیقی بیکلام بیش از باکلام.

 

 


.

تو این مدت یه دور هرم مازلو رو دوره کردم پایه‌م قوی شه. درسته تئوری بود اما تونستم حسش کنم. انگار وقتی شرایط عوض می‌شه توانایی‌ها هم عوض می‌شند. داشتم برنامه می‌ریختم که چه طور غذا رو جیره‌بندی کنیم. چه چیزهایی رو می‌شه تو خونه تولید کرد و. 

البته ته دلم باور نداشتم جنگی دربگیره. ترامپ هم که دیوانه بشه ما و بقیه کشورها اون‌قدر عاقل هستیم که خودمون رو نابود نکنیم. اما محض احتیاط یه فکرایی کردم

به خودم امید می‌دم که تو این مملکت تا قطار چپ نشه ریل‌هامون رو درست نمی‌کنیم و تا سیل نیاد رودخونه‌ها رو. احتمالا تا هواپیمای مسافربری نزنیم پدافندمون درست نمی‌شه و تا دانشجوها شورش نکنند نمی‌فهمیم نمی‌شه این‌قدر صریح دروغ گفت.

به نظرم این خیلی فجیعه و دردناک اما ظاهرا مسیریه که باید طی بشه. وقتی از بالا مسیر رو می‌بینی راحت نظریه صادر می‌کنی اما وقتی می‌ری پایین و  پیش انسان‌ها می‌شینی، می‌بینی چه قدر دردناکه. 

بعد می‌ری آمار رو نگاه می‌کنی و می‌بینی تو یمن و عراق و سوریه و افغانستان و. چه تعداد از این آدم‌های واقعی هر روز کشته می‌شند و هیچ تصویری هم از هیچ کدوم دیده نمی‌شه چون هیچ قدرتی مدافعشون نیست. یک مشت عدد.

دنیا این‌طور کار می‌کنه.

 

 


به نظر من حکایت آبان 98 حکایت پاس‌کاری دوست نادان و دشمن نادانه. دوست نادان طرح به این اهمیت رو این‌قدر بد طراحی و اجرا می‌کنه و دشمن نادان هم تصور می‌کنه با چارتا ترقه و کشته خیزش گرسنگان نظام رو ساقط می‌کنه

به نظر من مسبب اصلی تضعیف دموکراسی تو کشور ما اون طرف آبی‌ها هستند. چه کسانی که برای نونشون این آتیش رو گرم می‌کنند و چه کسانی که برای رای دوره بعدشون برنامه دارند.

دموکراسی باید از درون یه جامعه زاده بشه و رشد کنه و چکش بخوره تا متناسب با قد و قواره‌ی همون جامعه بشه. دموکراسی لباسی نیست که کسی بدوزدش و تن یه ملت کنه. فشار بیرونی اگر از یه حدی بیشتر بشه اثر مع داره و قدرت رو محکم‌تر می‌کنه و تندروها رو حاکم.

یه روز خورشید و باد شرط بستند که کدومشون می‌تونه بالاپوش مرد رهگذر رو از تنش دربیاره. باد شروع کرد به وزیدن و هر چه شدیدتر وزید مرد بیشتر بالاپوش رو دور خودش پیچید. اما خورشید با چند دقیقه تابش به سادگی پالاپوش مرد رو از تنش درآورد

دموکراسی یک شبه به وجود نمیاد. اگر کسی واقعا دلش برای مملکت می‌سوزه باید تمام تلاشش رو مصروف آموزش و گسترش دموکراسی در رفتار تک تک مردم کنه تا شاید طی ده‌ها سال کم کم به آرامشی برسیممردمی که دموکرات نباشند نمی‌تونند نظام دموکراتیک داشته باشند. و فرقی نمی‌کنه کی حاکمشون باشه و از چه راهی به حکومت رسیده باشه

 

 


 

اسکار  90 رو میدیدم. مانور زیادی روی برابری جنسیتی میدادند. اما زنها رو که میدیدی پر از المانهای جنسیتی بودند. از آرایش مو و صورت بگیر تا مدل کفش و لباس. حتی مدل راه رفتن. گاهی هم آدم پشت میکروفون برای تشکر از همسر و یا دخترش از صفت "زیبا" استفاده میکرد. تو امریکا و تو یکی از توچشم‌ترین مراسم دنیا

 

به نظرم باز شدن در ورزشگاهها به روی زنها حتی اگر کنترل شده و محدود نباشه نمی‌تونه دلیلی بر احقاق حقوق زن‌ها باشه. حتی نمی‌تونه نمادی برای اون باشه. اهمیت و حجم حقوقی از زنها که در زندگی روزمره خودمون و توسط ما مردها و زنهای جهان پایمال میشه بسیار بسیار بیشتر از این حقوق تو چشم و نمادینه. ظاهرا هشتگبازها و بلندگوها و تشویقکنندهها هم به این موضوع کاری ندارند. تو فضای مجازی رسم شده چشم و فکر رو ببندیم و دهان رو باز کنیم. و بدتر از اون جامعه رو قیاس از خودمون بگیریم و حکم کلی صادر کنیم. وقتی نخبه‌ها و قلم به دست‌ها این‌طورند چه انتظاری از عموم مردم؟ و چه امیدی برای رسیدن به برابری؟

 

 


 

بهترین سریال IMDb یه سریال درجه دو بود که به خاطر معروفیتش تا آخر تحمل کردم. یه کپی تکنولوژیک از فیلمهای سفارشی دفاع مقدس خودمون با چند قاشق رمبو و آرنولد علمی و مرامی و احساسی برای بومیسازی امریکایی. پروپاگاندایی برای اثبات سست و دروغ بودن همه چیز در حکومتهای متمرکز.

به نظرم اگر چرنوبیل تو امریکا بود یه سریال حماسی درست و درمون ازش درمیاومد.

 

 

 


به نظرم جنگ‌زدگی چیز وحشتناکیه. دشمن و گلوله‌هاش به سمت خونه و زندگیت میاند و هر اون‌چه رو که طی سال‌ها ساختی رها می‌کنی و عزیزانت رو به دندون می‌کشی و راه می‌افتی به ناکجا 

یاد ایزدی‌های عراق می‌افتم. سوریه، افغانستان، بوسنی

به نظرم وضعیتی بدتر از این متصور نیست. آواره‌های جنگ بارزترین نشونه حاکمیت قانون تنازع بقا تو دنیاست. تمدارها به سادگی چشم روی این‌ها می‌بندند و منافع ملی خودشون رو می‌پاند. منافع انسان‌هایی برتراز این مظلومان

و به چه قیمتی؟ مثلا کم نشدن نیم درصد رشد اقتصادی که ممکنه به تعطیلات آخر هفته‌ی مردمشون لطمه بزنه و باعث بشه به اون‌ها رای ندند

اگر کسی از یه سیاره دیگه بیاد خیال می‌کنه اینا شوخیه

 

 

 


گاهی به هنر فاخر فکر میکنم. موسیقی فاخر، سینمای فاخر، ادبیات فاخر.

ممکنه کسی با شنیدن حافظ و سعدی از زبان شجریان به حسی خاص برسه. حسی غیرمادی. یه حس روانی خاص. آیا کسی وجود نداره که با شنیدن ترانهای از معین و قمیشی و امید و حتی اندی به همون حس برسه؟ آیا میشه گفت حس اولی برتر از حس دومیه؟ آیا پیچیدگی زبانی حافظ و سعدی و گوشه‌های موسیقایی شجریان حسی می‌سازه که یه شعر و موسیقی ساده نمی‌سازه؟ اصلا حس چیه؟ حسی که یه طرفدار شجریان داره با حسی که یه طرفدار معین داره چه فرقی دارند؟ این‌ها تفاوت‌های انسان‌هاست یا تفاوت حس‌ها؟

آیا اگر کسی یه منظرهی 30 دقیقهای از باب راس رو به یه تابلوی عظیم پیکاسو ترجیح بده حس الکن و سلیقه‌ی نازلی داره؟ آیا طرفداران سریال‌های کشدار و پر فراز و نشیب افراد سطح پایینی هستند و طرفداران فیلم‌های معناگرا افراد هنرشناس و بلندمرتبه؟

سلیقه چیه؟ آیا سلیقهی خوب و سلیقهی بد داریم؟ ملاک این ارزشگذاری چیه؟ ملاک فاخر بودن چیه؟ آیا فاخر بودن امتیازی برای یه اثر محسوب میشه؟.

به نظر من افراد خاصی به دلیل تربیت خاص، توانایی درک هنر فاخر رو دارند و اتفاقا این افراد کسانی هستند که تمام تریبونها دستشونه واز سلیقه خودشون تعریف میکنند. این‌ها سلیقه خودشون رو سلیقه برتر می‌دونند و اون رو به عنوان ملاک فاخریت جا زدند.

من فکر می‌کنم بهتره هر کس سلیقه خودش رو بشناسه و ازش لذت ببره. برچسب‌ها نباید مانع راحتی و لذت انسان بشند. بهتره هر کس هر چی رو دوست داره بپذیره و دست کم پیش خودش، خودش باشه.

 

 


چند سالیه تلاش می‌کنم راحت بگم "نمی‌دونم". هر چی می‌گذره تعداد سوالاتی که جوابشون "نمی‌دونم"ه بیشتر می‌شه. پاسخ بالای 90 درصد سوالاتی که ازم می‌شه رو نمی‌دونم. قبلا عادت داشتم یه جوابی بدم اما حالا می‌بینم اون پاسخ‌ها درست نبودند. اکثر پاسخ‌هایی که می‌دادم بی‌مبنا و حسی بودند. حالا دیگه "نمی‌دونم" یه سبکی خاصی بهم می‌ده.





.

اون‌طور که به چشم می‌یاد، تحریم‌ها اثر گذاشته. یه اثر عمیق. سبک زندگی کم کم داره عوض می‌شه. سبک خرید، سبک مصرف، سبک کار و تلاش، سبک تفریح، سبک مهمونی، سبک ازدواج.

برای اکثر مردم خیلی خیلی مشکله. بسیاری با بهت و نگرانی و اضطراب روزگار می‌گذرونند اما به نظرم این تغییرات رو لازم داشتیم. درآمد بادآورده جلوی کار و تلاش و فکر رو می‌گیره. نفت درآمد بادآورده بود و اجازه نمی‌داد سیستم‌ها شکل بگیرند و درست عمل کنند

امیدوارم وضعیت کنترل بشه و به پایداری برسه تا مردم کم کم بتونند خودشون رو وفق بدند. امیدوارم مسئولین هم جوگیر نشند و درست عمل کنند. این یه جراحی ناخواسته بود و دردناک اما لازم و مفید. 




به نظرم گرفتن رنگ از تصویر بلایی بر سر واقعیت می‌یاره که هیچ ویرایش دیگری نمی‌یاره. برای من این یه ضعف محسوب می‌شه. عکاس و فیلم‌سازی که تصویر سیاه سفید می‌سازه در انتقال منتظورش ضعیفه و ساده‌ترین روش رو برای القاء منظور مورد نظر انتخاب می‌کنه. همین‌طور تاریک کردن فضا که تو بعضی فیلم‌ها و سریال‌ها مرسومه. با تاریک کردن فضا صحنه به کنترل کارگردان درمی‌یاد و ضعف‌هاش دیده نمی‌شه.
به نظر من کم کردن نور و رنگ ابزاریه برای پوشوندن ناتوانی‌ها.



من نمیفهمم تاریخچه‌ی اثر هنری به چه درد مخاطب میخوره. نمیفهمم چه اهمیتی داره فلان شخصیت رمان از فلان کس نویسنده برداشت شده و فلان قطعه‌ی شعر چه طور به ذهن شاعر رسیده و فلان ترانه تو چه حالی خونده شده. به نظرم یه اثر هنری برای هر کس یه چیز خاصه و یه حس خاص ایجاد میکنه. این حس بیش از اونکه ناشی ازشرایط و نحوه ساخت اثر باشه ناشی از حس و حال و شرایط تربیتی و روانی مخاطبه.

قسمت دوم پادکست آلبوم درباره ادله. چیزهای جذاب و قابل توجهی توش بود و متن و اجرا هم خیلی خوب بود اما دوستش نداشتم. من دوست دارم با اون صدا به اوج برم و اون ترانه‌ها رو تفسیر به رای کنم. برام مهم نیست خواننده تو چه شرایطی اون رو خونده. شرایط واقعی ساخت اثر معمولا ابهت و عمق اثر رو کم می‌کنند. برای من آتش زدن باران اون‌قدر قوی و خاصه که دوست ندارم با شنیدنش تو ذهنم شعلهی یه فندک زیر بارون مجسم بشه.

به نظرم اثر هنری چیزیه که مخاطب مجددا اون رو خلق میکنه و احتمالا هنرهای مختلف در این زمینه متفاوتند. مثلا موسیقی بیش از نقاشی این قابلیت رو داره و موسیقی بیکلام بیش از باکلام.

 

 


.

تو این مدت یه دور هرم مازلو رو دوره کردم پایه‌م قوی شه. درسته تئوری بود اما تونستم حسش کنم. انگار وقتی شرایط عوض می‌شه توانایی‌ها هم عوض می‌شند. داشتم برنامه می‌ریختم که چه طور غذا رو جیره‌بندی کنیم. چه چیزهایی رو می‌شه تو خونه تولید کرد و. 

البته ته دلم باور نداشتم جنگی دربگیره. ترامپ هم که دیوانه بشه ما و بقیه کشورها اون‌قدر عاقل هستیم که خودمون رو نابود نکنیم. اما محض احتیاط یه فکرایی کردم

به خودم امید می‌دم که تو این مملکت تا قطار چپ نشه ریل‌هامون رو درست نمی‌کنیم و تا سیل نیاد رودخونه‌ها رو. احتمالا تا هواپیمای مسافربری نزنیم پدافندمون درست نمی‌شه و تا دانشجوها شورش نکنند نمی‌فهمیم نمی‌شه این‌قدر صریح دروغ گفت.

به نظرم این خیلی فجیعه و دردناک اما ظاهرا مسیریه که باید طی بشه. وقتی از بالا مسیر رو می‌بینی راحت نظریه صادر می‌کنی اما وقتی می‌ری پایین و  پیش انسان‌ها می‌شینی، می‌بینی چه قدر دردناکه. 

بعد می‌ری آمار رو نگاه می‌کنی و می‌بینی تو یمن و عراق و سوریه و افغانستان و. چه تعداد از این آدم‌های واقعی هر روز کشته می‌شند و هیچ تصویری هم از هیچ کدوم دیده نمی‌شه چون هیچ قدرتی مدافعشون نیست. یک مشت عدد.

دنیا این‌طور کار می‌کنه.

 

 


به نظر من حکایت آبان 98 حکایت پاس‌کاری دوست نادان و دشمن نادانه. دوست نادان طرح به این اهمیت رو این‌قدر بد طراحی و اجرا می‌کنه و دشمن نادان هم تصور می‌کنه با چارتا ترقه و کشته خیزش گرسنگان نظام رو ساقط می‌کنه

به نظر من مسبب اصلی تضعیف دموکراسی تو کشور ما اون طرف آبی‌ها هستند. چه کسانی که برای نونشون این آتیش رو گرم می‌کنند و چه کسانی که برای رای دوره بعدشون برنامه دارند.

دموکراسی باید از درون یه جامعه زاده بشه و رشد کنه و چکش بخوره تا متناسب با قد و قواره‌ی همون جامعه بشه. دموکراسی لباسی نیست که کسی بدوزدش و تن یه ملت کنه. فشار بیرونی اگر از یه حدی بیشتر بشه اثر مع داره و قدرت رو محکم‌تر می‌کنه و تندروها رو حاکم.

یه روز خورشید و باد شرط بستند که کدومشون می‌تونه بالاپوش مرد رهگذر رو از تنش دربیاره. باد شروع کرد به وزیدن و هر چه شدیدتر وزید مرد بیشتر بالاپوش رو دور خودش پیچید. اما خورشید با چند دقیقه تابش به سادگی پالاپوش مرد رو از تنش درآورد

دموکراسی یک شبه به وجود نمیاد. اگر کسی واقعا دلش برای مملکت می‌سوزه باید تمام تلاشش رو مصروف آموزش و گسترش دموکراسی در رفتار تک تک مردم کنه تا شاید طی ده‌ها سال کم کم به آرامشی برسیممردمی که دموکرات نباشند نمی‌تونند نظام دموکراتیک داشته باشند. و فرقی نمی‌کنه کی حاکمشون باشه و از چه راهی به حکومت رسیده باشه

 

 


 

اسکار  90 رو میدیدم. مانور زیادی روی برابری جنسیتی میدادند. اما زنها رو که میدیدی پر از المانهای جنسیتی بودند. از آرایش مو و صورت بگیر تا مدل کفش و لباس. حتی مدل راه رفتن. گاهی هم آدم پشت میکروفون برای تشکر از همسر و یا دخترش از صفت "زیبا" استفاده میکرد. تو امریکا و تو یکی از توچشم‌ترین مراسم دنیا

 

به نظرم باز شدن در ورزشگاهها به روی زنها حتی اگر کنترل شده و محدود نباشه نمی‌تونه دلیلی بر احقاق حقوق زن‌ها باشه. حتی نمی‌تونه نمادی برای اون باشه. اهمیت و حجم حقوقی از زنها که در زندگی روزمره خودمون و توسط ما مردها و زنهای جهان پایمال میشه بسیار بسیار بیشتر از این حقوق تو چشم و نمادینه. ظاهرا هشتگبازها و بلندگوها و تشویقکنندهها هم به این موضوع کاری ندارند. تو فضای مجازی رسم شده چشم و فکر رو ببندیم و دهان رو باز کنیم. و بدتر از اون جامعه رو قیاس از خودمون بگیریم و حکم کلی صادر کنیم. وقتی نخبه‌ها و قلم به دست‌ها این‌طورند چه انتظاری از عموم مردم؟ و چه امیدی برای رسیدن به برابری؟

 

 


 

بهترین سریال IMDb یه سریال درجه دو بود که به خاطر معروفیتش تا آخر تحمل کردم. یه کپی تکنولوژیک از فیلمهای سفارشی دفاع مقدس خودمون با چند قاشق رمبو و آرنولد علمی و مرامی و احساسی برای بومیسازی امریکایی. پروپاگاندایی برای اثبات سست و دروغ بودن همه چیز در حکومتهای متمرکز.

به نظرم اگر چرنوبیل تو امریکا بود یه سریال حماسی درست و درمون ازش درمیاومد.

 

 

 


به نظرم جنگ‌زدگی چیز وحشتناکیه. دشمن و گلوله‌هاش به سمت خونه و زندگیت میاند و هر اون‌چه رو که طی سال‌ها ساختی رها می‌کنی و عزیزانت رو به دندون می‌کشی و راه می‌افتی به ناکجا 

یاد ایزدی‌های عراق می‌افتم. سوریه، افغانستان، بوسنی

به نظرم وضعیتی بدتر از این متصور نیست. آواره‌های جنگ بارزترین نشونه حاکمیت قانون تنازع بقا تو دنیاست. تمدارها به سادگی چشم روی این‌ها می‌بندند و منافع ملی خودشون رو می‌پاند. منافع انسان‌هایی برتراز این مظلومان

و به چه قیمتی؟ مثلا کم نشدن نیم درصد رشد اقتصادی که ممکنه به تعطیلات آخر هفته‌ی مردمشون لطمه بزنه و باعث بشه به اون‌ها رای ندند

اگر کسی از یه سیاره دیگه بیاد خیال می‌کنه اینا شوخیه

 

 

 


گاهی به هنر فاخر فکر میکنم. موسیقی فاخر، سینمای فاخر، ادبیات فاخر.

ممکنه کسی با شنیدن حافظ و سعدی از زبان شجریان به حسی خاص برسه. حسی غیرمادی. یه حس روانی خاص. آیا کسی وجود نداره که با شنیدن ترانهای از معین و قمیشی و امید و حتی اندی به همون حس برسه؟ آیا میشه گفت حس اولی برتر از حس دومیه؟ آیا پیچیدگی زبانی حافظ و سعدی و گوشه‌های موسیقایی شجریان حسی می‌سازه که یه شعر و موسیقی ساده نمی‌سازه؟ اصلا حس چیه؟ حسی که یه طرفدار شجریان داره با حسی که یه طرفدار معین داره چه فرقی دارند؟ این‌ها تفاوت‌های انسان‌هاست یا تفاوت حس‌ها؟

آیا اگر کسی یه منظرهی 30 دقیقهای از باب راس رو به یه تابلوی عظیم پیکاسو ترجیح بده حس الکن و سلیقه‌ی نازلی داره؟ آیا طرفداران سریال‌های کشدار و پر فراز و نشیب افراد سطح پایینی هستند و طرفداران فیلم‌های معناگرا افراد هنرشناس و بلندمرتبه؟

سلیقه چیه؟ آیا سلیقهی خوب و سلیقهی بد داریم؟ ملاک این ارزشگذاری چیه؟ ملاک فاخر بودن چیه؟ آیا فاخر بودن امتیازی برای یه اثر محسوب میشه؟.

به نظر من افراد خاصی به دلیل تربیت خاص، توانایی درک هنر فاخر رو دارند و اتفاقا این افراد کسانی هستند که تمام تریبونها دستشونه واز سلیقه خودشون تعریف میکنند. این‌ها سلیقه خودشون رو سلیقه برتر می‌دونند و اون رو به عنوان ملاک فاخریت جا زدند.

من فکر می‌کنم بهتره هر کس سلیقه خودش رو بشناسه و ازش لذت ببره. برچسب‌ها نباید مانع راحتی و لذت انسان بشند. بهتره هر کس هر چی رو دوست داره بپذیره و دست کم پیش خودش، خودش باشه.

 

 


چند سالیه تلاش می‌کنم راحت بگم "نمی‌دونم". هر چی می‌گذره تعداد سوالاتی که جوابشون "نمی‌دونم"ه بیشتر می‌شه. پاسخ بالای 90 درصد سوالاتی که ازم می‌شه رو نمی‌دونم. قبلا عادت داشتم یه جوابی بدم اما حالا می‌بینم اون پاسخ‌ها درست نبودند. اکثر پاسخ‌هایی که می‌دادم بی‌مبنا و حسی بودند. حالا دیگه "نمی‌دونم" یه سبکی خاصی بهم می‌ده.





.

اون‌طور که به چشم می‌یاد، تحریم‌ها اثر گذاشته. یه اثر عمیق. سبک زندگی کم کم داره عوض می‌شه. سبک خرید، سبک مصرف، سبک کار و تلاش، سبک تفریح، سبک مهمونی، سبک ازدواج.

برای اکثر مردم خیلی خیلی مشکله. بسیاری با بهت و نگرانی و اضطراب روزگار می‌گذرونند اما به نظرم این تغییرات رو لازم داشتیم. درآمد بادآورده جلوی کار و تلاش و فکر رو می‌گیره. نفت درآمد بادآورده بود و اجازه نمی‌داد سیستم‌ها شکل بگیرند و درست عمل کنند

امیدوارم وضعیت کنترل بشه و به پایداری برسه تا مردم کم کم بتونند خودشون رو وفق بدند. امیدوارم مسئولین هم جوگیر نشند و درست عمل کنند. این یه جراحی ناخواسته بود و دردناک اما لازم و مفید. 




من باز هم رای می‌دم. تفاوت‌های انسانی همیشه وجود دارند و همیشه کسی بر دیگری ترجیح داره. این بار اما دو دلیل مهم‌تر دارم.

اول حفظ ایران به همین شکلی که هست. به نظرم هیچ کس نمی‌تونه به کشوری که بالای 50 درصد مشارکت انتخاباتی داشته باشه حمله کنه و یا بخواد اون رو تجزیه کنه. 

دوم برای حفظ نهاد انتخابات به عنوان تنها راه اصلاحات واقعی و پایدار.

 

 


من نمیفهمم تاریخچه‌ی اثر هنری به چه درد مخاطب میخوره. نمیفهمم چه اهمیتی داره فلان شخصیت رمان از فلان کس نویسنده برداشت شده و فلان قطعه‌ی شعر چه طور به ذهن شاعر رسیده و فلان ترانه تو چه حالی خونده شده. به نظرم یه اثر هنری برای هر کس یه چیز خاصه و یه حس خاص ایجاد میکنه. این حس بیش از اونکه ناشی ازشرایط و نحوه ساخت اثر باشه ناشی از حس و حال و شرایط تربیتی و روانی مخاطبه.

قسمت دوم پادکست آلبوم درباره ادله. چیزهای جذاب و قابل توجهی توش بود و متن و اجرا هم خیلی خوب بود اما دوستش نداشتم. من دوست دارم با اون صدا به اوج برم و اون ترانه‌ها رو تفسیر به رای کنم. برام مهم نیست خواننده تو چه شرایطی اون رو خونده. شرایط واقعی ساخت اثر معمولا ابهت و عمق اثر رو کم می‌کنند. برای من آتش زدن باران اون‌قدر قوی و خاصه که دوست ندارم با شنیدنش تو ذهنم شعلهی یه فندک زیر بارون مجسم بشه.

به نظرم اثر هنری چیزیه که مخاطب مجددا اون رو خلق میکنه و احتمالا هنرهای مختلف در این زمینه متفاوتند. مثلا موسیقی بیش از نقاشی این قابلیت رو داره و موسیقی بیکلام بیش از باکلام.

 

 


.

تو این مدت یه دور هرم مازلو رو دوره کردم پایه‌م قوی شه. درسته تئوری بود اما تونستم حسش کنم. انگار وقتی شرایط عوض می‌شه توانایی‌ها هم عوض می‌شند. داشتم برنامه می‌ریختم که چه طور غذا رو جیره‌بندی کنیم. چه چیزهایی رو می‌شه تو خونه تولید کرد و. 

البته ته دلم باور نداشتم جنگی دربگیره. ترامپ هم که دیوانه بشه ما و بقیه کشورها اون‌قدر عاقل هستیم که خودمون رو نابود نکنیم. اما محض احتیاط یه فکرایی کردم

به خودم امید می‌دم که تو این مملکت تا قطار چپ نشه ریل‌هامون رو درست نمی‌کنیم و تا سیل نیاد رودخونه‌ها رو. احتمالا تا هواپیمای مسافربری نزنیم پدافندمون درست نمی‌شه و تا دانشجوها شورش نکنند نمی‌فهمیم نمی‌شه این‌قدر صریح دروغ گفت.

به نظرم این خیلی فجیعه و دردناک اما ظاهرا مسیریه که باید طی بشه. وقتی از بالا مسیر رو می‌بینی راحت نظریه صادر می‌کنی اما وقتی می‌ری پایین و  پیش انسان‌ها می‌شینی، می‌بینی چه قدر دردناکه. 

بعد می‌ری آمار رو نگاه می‌کنی و می‌بینی تو یمن و عراق و سوریه و افغانستان و. چه تعداد از این آدم‌های واقعی هر روز کشته می‌شند و هیچ تصویری هم از هیچ کدوم دیده نمی‌شه چون هیچ قدرتی مدافعشون نیست. یک مشت عدد.

دنیا این‌طور کار می‌کنه.

 

 


به نظر من حکایت آبان 98 حکایت پاس‌کاری دوست نادان و دشمن نادانه. دوست نادان طرح به این اهمیت رو این‌قدر بد طراحی و اجرا می‌کنه و دشمن نادان هم تصور می‌کنه با چارتا ترقه و کشته خیزش گرسنگان نظام رو ساقط می‌کنه

به نظر من مسبب اصلی تضعیف دموکراسی تو کشور ما اون طرف آبی‌ها هستند. چه کسانی که برای نونشون این آتیش رو گرم می‌کنند و چه کسانی که برای رای دوره بعدشون برنامه دارند.

دموکراسی باید از درون یه جامعه زاده بشه و رشد کنه و چکش بخوره تا متناسب با قد و قواره‌ی همون جامعه بشه. دموکراسی لباسی نیست که کسی بدوزدش و تن یه ملت کنه. فشار بیرونی اگر از یه حدی بیشتر بشه اثر مع داره و قدرت رو محکم‌تر می‌کنه و تندروها رو حاکم.

یه روز خورشید و باد شرط بستند که کدومشون می‌تونه بالاپوش مرد رهگذر رو از تنش دربیاره. باد شروع کرد به وزیدن و هر چه شدیدتر وزید مرد بیشتر بالاپوش رو دور خودش پیچید. اما خورشید با چند دقیقه تابش به سادگی پالاپوش مرد رو از تنش درآورد

دموکراسی یک شبه به وجود نمیاد. اگر کسی واقعا دلش برای مملکت می‌سوزه باید تمام تلاشش رو مصروف آموزش و گسترش دموکراسی در رفتار تک تک مردم کنه تا شاید طی ده‌ها سال کم کم به آرامشی برسیممردمی که دموکرات نباشند نمی‌تونند نظام دموکراتیک داشته باشند. و فرقی نمی‌کنه کی حاکمشون باشه و از چه راهی به حکومت رسیده باشه

 

 


 

اسکار  90 رو میدیدم. مانور زیادی روی برابری جنسیتی میدادند. اما زنها رو که میدیدی پر از المانهای جنسیتی بودند. از آرایش مو و صورت بگیر تا مدل کفش و لباس. حتی مدل راه رفتن. گاهی هم آدم پشت میکروفون برای تشکر از همسر و یا دخترش از صفت "زیبا" استفاده میکرد. تو امریکا و تو یکی از توچشم‌ترین مراسم دنیا

 

به نظرم باز شدن در ورزشگاهها به روی زنها حتی اگر کنترل شده و محدود نباشه نمی‌تونه دلیلی بر احقاق حقوق زن‌ها باشه. حتی نمی‌تونه نمادی برای اون باشه. اهمیت و حجم حقوقی از زنها که در زندگی روزمره خودمون و توسط ما مردها و زنهای جهان پایمال میشه بسیار بسیار بیشتر از این حقوق تو چشم و نمادینه. ظاهرا هشتگبازها و بلندگوها و تشویقکنندهها هم به این موضوع کاری ندارند. تو فضای مجازی رسم شده چشم و فکر رو ببندیم و دهان رو باز کنیم. و بدتر از اون جامعه رو قیاس از خودمون بگیریم و حکم کلی صادر کنیم. وقتی نخبه‌ها و قلم به دست‌ها این‌طورند چه انتظاری از عموم مردم؟ و چه امیدی برای رسیدن به برابری؟

 

 


 

بهترین سریال IMDb یه سریال درجه دو بود که به خاطر معروفیتش تا آخر تحمل کردم. یه کپی تکنولوژیک از فیلمهای سفارشی دفاع مقدس خودمون با چند قاشق رمبو و آرنولد علمی و مرامی و احساسی برای بومیسازی امریکایی. پروپاگاندایی برای اثبات سست و دروغ بودن همه چیز در حکومتهای متمرکز.

به نظرم اگر چرنوبیل تو امریکا بود یه سریال حماسی درست و درمون ازش درمیاومد.

 

 

 


به نظرم جنگ‌زدگی چیز وحشتناکیه. دشمن و گلوله‌هاش به سمت خونه و زندگیت میاند و هر اون‌چه رو که طی سال‌ها ساختی رها می‌کنی و عزیزانت رو به دندون می‌کشی و راه می‌افتی به ناکجا 

یاد ایزدی‌های عراق می‌افتم. سوریه، افغانستان، بوسنی

به نظرم وضعیتی بدتر از این متصور نیست. آواره‌های جنگ بارزترین نشونه حاکمیت قانون تنازع بقا تو دنیاست. تمدارها به سادگی چشم روی این‌ها می‌بندند و منافع ملی خودشون رو می‌پاند. منافع انسان‌هایی برتراز این مظلومان

و به چه قیمتی؟ مثلا کم نشدن نیم درصد رشد اقتصادی که ممکنه به تعطیلات آخر هفته‌ی مردمشون لطمه بزنه و باعث بشه به اون‌ها رای ندند

اگر کسی از یه سیاره دیگه بیاد خیال می‌کنه اینا شوخیه

 

 

 


گاهی به هنر فاخر فکر میکنم. موسیقی فاخر، سینمای فاخر، ادبیات فاخر.

ممکنه کسی با شنیدن حافظ و سعدی از زبان شجریان به حسی خاص برسه. حسی غیرمادی. یه حس روانی خاص. آیا کسی وجود نداره که با شنیدن ترانهای از معین و قمیشی و امید و حتی اندی به همون حس برسه؟ آیا میشه گفت حس اولی برتر از حس دومیه؟ آیا پیچیدگی زبانی حافظ و سعدی و گوشه‌های موسیقایی شجریان حسی می‌سازه که یه شعر و موسیقی ساده نمی‌سازه؟ اصلا حس چیه؟ حسی که یه طرفدار شجریان داره با حسی که یه طرفدار معین داره چه فرقی دارند؟ این‌ها تفاوت‌های انسان‌هاست یا تفاوت حس‌ها؟

آیا اگر کسی یه منظرهی 30 دقیقهای از باب راس رو به یه تابلوی عظیم پیکاسو ترجیح بده حس الکن و سلیقه‌ی نازلی داره؟ آیا طرفداران سریال‌های کشدار و پر فراز و نشیب افراد سطح پایینی هستند و طرفداران فیلم‌های معناگرا افراد هنرشناس و بلندمرتبه؟

سلیقه چیه؟ آیا سلیقهی خوب و سلیقهی بد داریم؟ ملاک این ارزشگذاری چیه؟ ملاک فاخر بودن چیه؟ آیا فاخر بودن امتیازی برای یه اثر محسوب میشه؟.

به نظر من افراد خاصی به دلیل تربیت خاص، توانایی درک هنر فاخر رو دارند و اتفاقا این افراد کسانی هستند که تمام تریبونها دستشونه واز سلیقه خودشون تعریف میکنند. این‌ها سلیقه خودشون رو سلیقه برتر می‌دونند و اون رو به عنوان ملاک فاخریت جا زدند.

من فکر می‌کنم بهتره هر کس سلیقه خودش رو بشناسه و ازش لذت ببره. برچسب‌ها نباید مانع راحتی و لذت انسان بشند. بهتره هر کس هر چی رو دوست داره بپذیره و دست کم پیش خودش، خودش باشه.

 

 


چند سالیه تلاش می‌کنم راحت بگم "نمی‌دونم". هر چی می‌گذره تعداد سوالاتی که جوابشون "نمی‌دونم"ه بیشتر می‌شه. پاسخ بالای 90 درصد سوالاتی که ازم می‌شه رو نمی‌دونم. قبلا عادت داشتم یه جوابی بدم اما حالا می‌بینم اون پاسخ‌ها درست نبودند. اکثر پاسخ‌هایی که می‌دادم بی‌مبنا و حسی بودند. حالا دیگه "نمی‌دونم" یه سبکی خاصی بهم می‌ده.





.

اون‌طور که به چشم می‌یاد، تحریم‌ها اثر گذاشته. یه اثر عمیق. سبک زندگی کم کم داره عوض می‌شه. سبک خرید، سبک مصرف، سبک کار و تلاش، سبک تفریح، سبک مهمونی، سبک ازدواج.

برای اکثر مردم خیلی خیلی مشکله. بسیاری با بهت و نگرانی و اضطراب روزگار می‌گذرونند اما به نظرم این تغییرات رو لازم داشتیم. درآمد بادآورده جلوی کار و تلاش و فکر رو می‌گیره. نفت درآمد بادآورده بود و اجازه نمی‌داد سیستم‌ها شکل بگیرند و درست عمل کنند

امیدوارم وضعیت کنترل بشه و به پایداری برسه تا مردم کم کم بتونند خودشون رو وفق بدند. امیدوارم مسئولین هم جوگیر نشند و درست عمل کنند. این یه جراحی ناخواسته بود و دردناک اما لازم و مفید. 




تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

لوله استیل شورای دانش آموزی دبیرستان مادر چلیچه ~*~خاطرات گم شده~*~ pasakhabar youmovies باربري و اتوبار شميران alefbatour آگهی رایگان مووی ایران خدمات تاسيساتي .: آکادمی نارنج | آموزش صفرتاصد گرافیک :.